سلام

خرید بک لینک

داشتم قطره چشم مامان بزرگم رو مي ريختم


ديدم چشماش شبيه تيله هايي شده که بچگي باهاش بازي ميکرديم


پاش ريشه ميره


کلافه اش کرده


رفتم تو اينترنت گشتم و ديدم شايد خوردن قرص آهن تاثير داشته باشه


ميگفت مامانش همينجوري بوده


مامان منم اينجوريه ولي کمتر.


زهره هم همينجوريه گاهي وقتا

سلام...

ما را در سایت سلام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:16

زهرا تو حق نداري تا آخر عيد براي خودت برنامه ريزي کنيهزاربار برنامه ريختي و انجام نداديبا خودت مهربون باشهروقت خواستي درس بخون ديشب يازده بود ديگه مامان بزرگم گفت بخوابصبح ساعت هشت پا شدم ولي خواستم تا نه بخوابم که مامان بزرگم گفت پا شم خوش به حالنه خوش به حالهيچ وقت خوش به حال جزو د سلام...

ما را در سایت سلام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:16

امروز براي اولين بار سر يکي داد زدمصدامو بردم بالانميدونم کار درستي کردم يا نهولي من بايد انتخاب کنم که عصباني بشم يا نهاز حقم دفاع کنم يا نهخيلي انتخاب سختيهمن هميشه ميگم آدما از سر محبت يا ناداني همديگه رو اذيت ميکنندکه جواب هيچ کدوم داد نيست.يا اين که حرفي که ناراحتشون کنه.امروز زمان صبحونه مامان سلام...

ما را در سایت سلام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:16

ميخوام در مورد داييم بنويسمکه يه چيزيميخوام از شخصيت بيروني بنويسم که اصلا جذاب نيست ولي نيت و درون قشنگي داره.محبتش اندازه يه دنياست.مردي که کم حرف ميزنه. به ظاهر خودش زياد نميرسهچه قدر شبيه خودمهمن هميشه سعي ميکردم آدم خوبي باشم بازم خوبي داشته باشم.با آدما مهربون باشم.هميشه بهشون بخندم.هميشه سلام...

ما را در سایت سلام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 96 تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:16

ميخوام در مورد داييم بنويسمشخصيتي که براي بقيه جذاب نيستولي براي من هستچون شايد شبيه منهدر مورد غماش اصلا حرف نمي زنههمش مي خندهشوخي ميکنهولي اصلا نميتونه ناراحتي کسي رو ببينهاين موقع ها قرار ميکنه ميرهوقتي دست دخترش شکست چون نمي تونست ببينه رفت بيرون و سيگار کشيدبا اينکه شايد زندگي موفقي ندارهيا با سلام...

ما را در سایت سلام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:16

نمي دونم دارم يه کاري ميکنم درسته يا نهوقتي اتفاقي برام ميفته شروع ميکنم براي خودم نوک ذهنم با احساساتم تعريف کردنامروز مثل بچگيام ترسيدمزدم به ظرف سس رو شکوندممثل بچگيام ترسيدمشروع کردم ارو م ارو م جمع کردن شيشه هاريختم تو سطل آشغال راهروبقيه هم دختر داييم جمع ميکردريخت تو سطل آشغال آشپزخونهبه ماما سلام...

ما را در سایت سلام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:16

دلم ميخواد آجي اون همه سال که ترسيدم گريه کنماز زمان هايي که نرفتم بازي کنم گريه کنم..از زمان هايي که همه وقتي منو مي ديدند ميگفتند زهرا عاقله گريه کنمهيچ کس نپرسيد اين زهرا چرا بچگي نميکنههمش نگرانهدلم پرستومو ميخوادمبخوام براش لالايي بخونمموهاشو شونه کنمدوست دارم موهامو مامان بزرگم ببافهرو پاش بخو سلام...

ما را در سایت سلام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:16

زهزا براي اينکه مستقل شي با مهربوني نميشه


يه جوري ميخواند کنترلت کنند


يکي با داد زدن


يکي با حال بد شدن


تو هم با مهربوني نمبتوني راضيشون کني


همينطور که تا حالا نشده


ترست هم يک عامل بوده


 


زهره و مامان بزرگ ياد گرفتند با زور گفتن به اهدافشون برسند


مامان بزرگ ميگه مگه چه واجب شما تا اين موقع مي خوابيد


فکر کنم جواب اينه ايش بشه چه واجب شما صبح زود پا ميشيد و تاحالا سرگردون هستيد

سلام...

ما را در سایت سلام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:16

صفحه بندی